ماتریالیسم تاریخی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

لینک دوستان

    امکانات وب

    برچسب ها

    قابل توجه بازدید کننده گان غزیز، اینکه این مقاله برای کنفرانس صنفی درمضمون فلسفه تاریخ تهیه شده بود .

    800x600

    ماتریالیسم تاریخی

    فهرست مطالب :

    مقدمه ...........................................................................الف

    تعریف ماتریالیسم تاریخی...................................................

    مادی بودن هویت تاریخ ....................................................

     

    تقدم ماده برروح .............................................................

    تقدم نیازهای مادی برنیازهای معنوی ..................................

    تقدم کاربراندیشه ............................................................

    تقدم وجود اجتماعی انسان بروجود فردی او...........................

     

    دیالکتیک بودن حرکات آن ...............................................

     

    تاریخ به کجا میرود ؟......................................................

    محرک آن چیست ؟.........................................................

    ازچه راهی میرود ؟........................................................

    نتیجه گیری...................................................................

    فهرست منابع.................................................................

      

    چکیده :

    ماتریالیسم تاریخی تئوری جامعه شناسانه، توأم با اندیشه ی فلسفی درحوزه  تاریخ مطرح است. این نظریه با شالودهء  نظری که دارد مدعی ماهیت مادی تاریخ بوده وهم چنان حرکت تاریخ را یک حرکت دیالکتیکی میداند که مملو از تضاد ها و نزاع های مستمرانسانها در طبقات اقتصادی اجتماعی شان است.

     

    مقدمه :

            ماده گرایی در فلسفه از گذشته های دوربه این طرف در تاریخ علم و فلسفه بوده است. در اندیشه های انکسیماندر، اناکسیمین و طالیس ریشه های اساسی هستی  ماده قلمداد شده است و درسایرمکاتب یونان قدیم مانند: اتومیسم، ماده گرایی فلسفی، و مکتب اپیکوریان دربرداشت مادیت از مبدای هستی و اصل هستی پیش آهنگ های است که دراین راستا دست آورد های داشته اند یعنی مادیت در بنیاد تفکر و اندیشه های انسانها از قدیم بوده است.

           اما آنچه قرن نزده و به ویژه مارکس در پیدایش آن سهم اساسی دارد برداشت مادی از تاریخ و برداشت اقتصادی از انسان در بسترتاریخ است . ماتریالیسم تاریخی واقعا ً ازدست آورد های کارل مارکس است که در دنیای علم مطرح ساخت. کارل مارکس از شاگردان معروف و هوشمند هگل بود و با دسته ی ازجوانان که شاگردان هگل بود به هگلیان جوان شهرت یافته بودند. اینان جوانانی بودند که درسمت چپ کلاس هگل می نشستند و به چپی ها نیزمعروف شدند.

           اساساً آنچه اینان را از سایر شاگردان هگل جدامی ساخت آن، نوعی نگاه به سنت ها ی حاکم برجامعه آنروز جرمنی بود. راستی های هگلی که بیشتر کهن سالان بودند سرسخت وپا قرص به سنت های مروج آلمان آنروز بود ند. اما هگلی های جوان طرز نگاه شان بسیار متفاوت بود، تا آنها. در هر صورت مارکس در کلاس فلسفه ی هگل شرکت دارد و دیالکتیک هگلی را در مثلث سه ضلعی آن تحلیل می کند، و در شاگردی خویش استواری دارد و طبعیست که درموارد هم متأثراز اندیشه ی استادش نیزمی شود.

           به هرحال در فلسفه هگل، تاریخ و حرکت و دیالکتیک و تبدیل شدن و شدن، یک اصل اساسی است، منتها ذهن وعین را یکی میداند. این است که در فلسفه او تاریخ اصالت پیدا می کند، همه چیزشدن است ، همه چیزتاریخ است. یکی از آن ریشه های اساسی که مارکس ازهگل گرفت همین بود که همه چیزتاریخ است، همه چیزجریان است.

          مارکس در  این ایام با جوانی دیگری نیزآشنا می شود واین آشنای به دوستی بسیار جالب تبدیل می شود که مارکس و انگلس از دل آن بیرون می شوند. بنابر این نقش انگلس جوان را نیز در خلق اندیشه ماتریالیسم تاریخی نمی توان نادیده گرفت. لذاست که گاهی اوقات ماتریالیسم تاریخی را از اختراعات این دوتا جوان فلسفی میدانند و درست هم هست.

       "محمد مهدی شیرزاد"

     

    واژگان کلیدی: ماهیت، دیالکتیک، تضاد، طبقه، ابزارتولید، کمون اولیه.

     

    تعریف ماتریالیسم تاریخی:

          درست خواهد بود که از تعریف این مقولهء  فلسفی تاریخی آغاز کرد و در روشنی تعریف این مفهوم بتوانیم به خواسته های علمی خویش دست یازیم.

         پس با طرح کردن چند سوال شروع می کنیم. آیا طبیعت تاریخ مادی است؟ آیا طبیعت اصلی تاریخ فرهنگی است یا سیاسی، یا اقتصادی یا مذهبی یا اخلاقی؟ بالاخره طبیعت تاریخ مادی است یا معنوی یا معجون؟

         پاسخ به این سوالات را درتحلیل و درادامه  نوشته بایست به صورت تدریجی بدست آورد و روشن خواهد شد که ماتریالیسم تاریخی چه پاسخی به این گونه پرسش ها دارد.

    تعریف:

          ماتریالیسم تاریخی یعنی برداشتی اقتصادی از تاریخ و برداشتی اقتصادی و تاریخی از انسان بدون برداشت انسانی از اقتصاد و یا از تاریخ. به عبارت دیگرماتریالیسم تاریخی یعنی اینکه تاریخ ماهیت مادی دارد و وجود دیالکتیکی، اما اینکه تاریخ وجود دیالکتیکی دارد به معنی این است که حرکات تکاملی تاریخ حرکات دیالکتیکی است، یعنی معلول یک سلسله تضاد های دیالکتیکی توأم با همبستگی خاص آن تضاد هاست. پس ماتریالیسم تاریخی متضمن دومساله است:

    1-   یکی مادی بودن هویت تاریخ

    2-   دیالکتیک بودن حرکات آن

    ماتریالیسم تاریخی معتقد برآن است که اصالت درتاریخ از آن ماده است نه روح؛ روح در تاریخ نیروی است پیش برنده نه تشکل دهنده  که هویت تاریخ را شکل دهد. ماده است که ظرف برای روح میشود و روح در آن کارآیی شان را برملا می سازد. مارکس در نظریه فلسفی تاریخی شان در قسمت اینکه تاریخ هویت مادی دارد به چهارنکته اساسی ذیل استدالال می کند:

    تقدم ماده برروح:

    " اندیشه ها ، ایمانها ، احساسها ، گرایشها ، نظریه ها ، ایدوئولوژی ها جز امور روانی اند.  تقدم ماده بر روح یعنی امور روانی اصالتی ندارند صرفاً یک سلسله انعکاسات مادی از ماده عینی براعصاب و مغزمی باشد.  ارزش این امور تنها در این حد است که میان قوای مادی درونی و جهان بیرون رابطه بر قرارسازند ولی هرگزخوداین امورنیروی درمقابل نیروهای مادی حاکم بروجود انسان به شمارنمی روند.  مثال چراغ اتومبیل ومتورآن درشب " (مطهری:1389، 89).

    اینجا در واقع مارکس و جود تاریخ را ماده میداند وتشبه می کند به یک اتومبیل که کلیت آن را ما می توانیم با کلیت تاریخ مقایسه نمایم؛ اما نیروی که درجهت یابی به این کلیت کمک می کند آن چراغ است، بنابرآن روح در تاریخ نیزحکم همین چراغ را دراتومبیل دارد.

    تقدم نیازهای مادی برنیازهای معنوی:

    وقتی دربلندای تاریخ کهن بشریت نکاه کنیم دقیقاً به این موضوع به صورت واضح برمی خوریم که بشریت درابتدای زندگی شان بیشتربدنبال چه بوده اند ؟ تضاد وبرخورد هایکه میان انسان های صدرتاریخ بوقوع پیوسته است بسیاربه خوبی این نکته را واضح می سازد که انسان ها چه نیازداشته وبدنبال چه بوده است . ازطرف دیگراین یک مساله علمی است ازدیدگاه علم زیست شناسی که هرحیوان برای بقای شا ن نیازمند به خوراک است . بنابراین اصل مسلم علمی انسان یگانه حیوانی است که با داشتن قوه عقلانی درکنارسایرحیوانات دربرآورده کردن نیازهای شان وبرای بقای شان نیازمند ی خاص دارد که زیادتربا قدرت عقلانیت به سراغ براوردن ان نیازها میرود. انسان دراولین روزگارزندگی اش درروی زمین نیازمند به سه چیزبوده است که به نیازهای نخستین بشریت معروف است ، اما این نیازها هیج کدام شان نیازمعنوی نبوده بل نیازمادی است . خوراک ، پوشاک ومسکن نظربه اناتومی بدن انسان ونیازطبیعی ان اززمره ی نیازهای اساسی واولیه تمامی انسانها ست که به هیج وجه ، وجه ی معنوی ندارد . نیازهای معنوی نیازهای ثانوی است که بعد ازپوره بودن این نیازهادرروندزندگی انسانها سربیرون می کند.

    " نظریه تقدم نیازهای مادی برآن است که نیازهای مادی اولویت وتقدم دارند واین اولویت وتقدم تنها دراین جهت نیست که انسان دردرجه اول درپی تامین نیازهای مادی است وانگاه که نیازهاتامین شد به تامین نیازهای معنوی می پردازد بلکه خواستگاه نیازهای معنوی نیازهای مادی است ونیازهای مادی سرچشمه ی نیازهای معنوی است . چنین نیست که انسان درمتن آفرینش خود بادوگونه نیازودوگونه غریزه آفریده شده باشد ؛ نیازهاوغرایزمادی ، ونیازها وغرایزمعنوی ؛ بلکه انسان با یک گونه نیازویک گونه غرایزآفریده شده ونیازهای معنوی نیازهای ثانوی است ودرحقیقت وسیله ی است برای رفع بهترنیازهای مادی "( مطهری: 1389 ، 93).

    "بگوچه می خورد تا بگویم چه فکرمی کند واگردرسطح جامعه پیاده شود گفته می شود بگودرجه رشد ابزارتولید چیست وبگوچه روابط اقتصادی میان افراد جامعه حاکم است تابگویم چه ایدئولوژی وچه فلسفه وچه اخلاق وچه مذهب درآن جامعه وجوددارد"( مطهری : 1389 ،94).

    تقدم کاربراندیشه :

    مارکسیزم باورمند است که انسان برای براورده ساختن نیازهای اولیه ی شان دست به کارزده اند نه اندیشه وتفکر. اما فرایند کاربه انسان این قدرت را داده است که بتواند فکرکند وبهترکارنماید . انسان درروزگاراولیه ی شان برای اینکه بتوانند زنده بماند ونیازهای نخستین خویش را پوره سازند فعالیت فزیکی داشته اند که این فعالیت را هرگز نمی توان تفکرواندیشه نامید . بنابراین روند زندگی انسان متضمن کاراست وان کاراست که به انسان توانای بقای برای زنده ماندن را میدهد .

    "آیا کارمقدم است یا اندیشه ؟ آیاجوهرانسان کاراست یا اندیشه ؟ آیاانسان مولد کاراست یا اندیشه ؟ مادیت تا ریخ براساس اصالت کاروتقدم آن براندیشه است ، کاررا اصل وانیشه را فرع می شمارد.

    مادیت تاریخی براین اصل استواراست که کارکلید اندیشه وکارمعیاراندیشه است ، جوهرانسان کارتولیدی اوست ؛کارهم منشاشناخت انسان است وهم سازنده ی او. مارکس گفته است : سراسرتاریخ جهانی جزخلقت انسان به وسیله ی کاربشری نیست . انگلس گفته است : خود انسان را نیزکارآفریده است . زیرا انسان ازابتدا بجای تفکرعلیه ناملایمات طبیعی ، با کارپرزحمت خود برمحیط خارجی خویش غلبه کرده وازهمین راه عمل انقلابی دربرابرزورمندان متجاوز، جامعه دلخواه ، خودرا می برد ومی سازد"(مطهری :1389 ).

    به وضوح دیده می شود که دربیانات مارکس ودوست هم فکراو انگلس کارتقدم براندیشه داشته وبه کارارجهیت تمام ونخستین قایل اند . اینها استدالال واقع بینانه ی اززندگی وازفرایند زندگی انسان ها درتمامی ادوارتاریخ وحتی انسان های ماقبل تاریخ داشته اند وبرپایه ی همان ، استنتاج می کنند که کارانسان تقدم براندیشه ی اودارد .

    تقدم وجود اجتماعی انسان بروجود فردی او:

    این جا بیشتر، هدف جهت گیری های انسان درقبال پدیده های زندگی وجریان پویای زندگی انسانی است . بدین اعتبارکه انسان رنگش را به صورت اصلی باخود ندارد که درزندگی با آن رنگ وشخصیت معروف است بل آن زاده ی محیط اجتماعی است که دران تولد شده ورشد یافته است . مارکس ازفلسفه ارسطوی نیزبی تاثیرنبوده زیرا ارسطودراندیشه های فلسفی شان معتقد به این مسله است که انسان خالی بدنیا می آید وهرآنچه را که دارد ازطبیعت کسب می کند .

    " ابعاد انسانی یکسره معلول عوامل اجتماعیست . انسان درآغازتولد فاقد همه این ابعاد است ؛ تنها یک ماده ی خام است که آما ده هرشکل فکری یا عاطفی است . بستگی دارد که تحت تاثیرچه عوامل قرارگیرد؛ یک ظرف تهی است که ازخارج پرکنند ؛ یک نوارضبط صوت خالی است که اوازهای درآن ضبط شود وعیناً هرچه درآن ضبط شود پس میدهد . خلاصه سازنده شخصیت انسان وآنچه اوراازصورت شی خارج می کند وشخص می سازد ، عوامل اجتماعی بیرونی است که ازآن به کاراجتماعی تعبیرمی شود .انسان درذات خود شی محض است ودرپرتوعوامل اجتماعی شخص می گردد"(مطهری: 1389 ،98).

    "دردرون این ماده خام ، حرکت بسوی شکل معیین نیست که اگران شکل به اوداده شود شکل خودش به اوداده شده واگرشکل دیگری به او داده شود اورا ازآنچه باید بشود مسخ کرده باشند . دردرون آن نوارتقاضای یک اوازمعیین نیست که اگراوازدیگری دراوضبط شودبیگانگی با حقیقت وذات اوداشته باشد "(مطهری:1389،101).

    مارکسیسم باادعای که دارد اینکه وجود اجتماعی انسان مقدم بروجود فردی اوست گاهی هم دچارافراط شده است ونیروی اراده ی انسان را بکلی به فراموشی گرفته است . درست است که درابتدا انسان ها با ذهن خالی پا به عرصه ی زندگی می گذارد اما درخیلی ازموارد تاریخ نمونه های فراوان دارد که شخصیت ها برخلاف ذهنیت های حاکم درجامعه ی شان بعد ی را درپیش گرفته است ودرنهایت به شخصیت غیرازآنچه که محیط اجتماعی می خواسته است تبدیل شده اند . آنچه قابل تا یید دراین نظریه مارکس است ان این است که بلی وجود اجتماعی افراد دراولویت قراردارد نسبت به وجود فردی اودراینکه انسان ابتدا محروم ازقدرت گزینش است درروند زندگی ، اما اگربه صورت یک قانون کلی مطابق نظریه انان مدعی شویم که هیج استثنای درکارنیست یا به صورت دقیق ترهیج عامل دیگری درتعیین شخصیت افراد وجود ندارد ، درواقع به انسان ظلم کرده واراده ی اورا نادیده انگاشته ایم .

    اما مارکس درشرایط اجتماعی که خودش زندگی می کند ونا بسامانی های اجتماعی سیاسی وفرهنگی قرن 19 جرمنی ودرعموم اروپا را با تمام وجود لمس می کند به این نتیجه میرسد که بلی این هستی اجتماعی انسانها ست که تعیین کننده اگاهی آنان اند . اونگاه جامعه شناسانه ی توام با فلسفه نسبت به قضایای اجتماعی سیاسی وفرهنگی جامعه اش دارد. اوضاع اجتماعی وفرهنگی المان دوران مارکس گویای واقعیتی است که زیرساخت های اندیشه ی خود اورا نیزدچارتززل نموده است ، وجود ورشدروزافزون کاپیتالیسم بامنطق هرکه قوی تراست ارزش مند تراست اورا سخت به خودگرفتارساخته است وبه عنوان یک واقعیت انکارناپذیردرجامعه ی انروزبا تمام وجود لمس می کند.

     مارکس ازاین نظریه اش به نتیجه گیری دیگری نیزمیرسد ان اینکه پایگاهی اجتماعی افراد ونوعی نگاه ان افراد به پدیده ها ازیک نوع سنخیت برخورداراست . یعنی پایگاه اجتماعی وبه خصوص طبقه اقتصادی  وپایگاه ایدئولوژیک افراد دارای شالوده ی نسبتاً درظاهرنامری دارد که ازدید توده های مردم پوشیده می ماند .

    "اصل تطابق میان پایگاه ایدئولوژیک وپایگاه طبقاتی ... یعنی گرایش طبیعی هرفرد به همان اندیشه ی مکتب است که ازطبقه خودش برخواسته وجهت گیری آن مکتب به سود طبقه خودش است "(مطهری:1389،130).

    اکنون به قسمت دوم ویاقسمت اخیرمقاله میرسیم که ان دیالکتیک بودن حرکات تاریخ است . مارکس باورداردکه حرکات تاریخ به صورت دیالکتیکی بوده وچون درماهیت تاریخ نگاه مادی دارد وبه اثبات هم میرساند که تاریخ ماهیت مادی دارد اینجا تضاد طبقاتی و رشد ابزارتولید رادرمراحل مختلف تاریخ سبب حرکت تاریخ آنهم به صورت دیالکتیکی میداند .

    برای اینکه تحلیلی خوبی ازاین بخش داشته باشیم ضرورت است پاسخ سه سوال ذیل را جستجوکنیم :

    1 – تاریخ به کجا میرود ؟

    2- محرک آن چیست ؟

    3- ازچه را هی میرود ؟

    اینجا برای یافتن پاسخ بایست ازسوال سوم شروع کرد ، زیرا جواب پرسش سوم کمک کننده ی است برای پاسخ به سوالات اول ودوم . مارکس معتقد است که تاریخ ازگردونه های ذیل عبورمی کند :

    a-    کمون اولیه

    b-   برده داری

    c-    فیودالیسم

    d-   کاپیتالیسم

    e-    سوسیالیسم

    انسان درابتدای زندگی اش دریک جامعه کاملاً بدون طبقه زیست می کرد وآن زندگی بود ساده وخالی ازتمامی مصنوعات بشری . زندگی کاملاً طبیعی وبدون گرفتاری های انسانی ومشکلات ناشی ازتجاوزات وحق تلفی ها. زندگی دردامن طبیعت با رنگ طبیعی آن . یعنی سفره طبیعت کسترده شده است وتمامی انسان ها ازان بدون کدام زحمت واحساس کمی استفاده می کردند . این مرحله ی اززندگی را مارکس کمون اولیه نامیده است . البته باید واضح ساخت که تمامی دوران را که مارکس درفلسفه تاریخش ازان به کمون اولیه نامبرده است ازاین ویژه گی برخوردارنبوده است وطبیعیست که هردوره ی ازتاریخ بشریت به صورت تدریجی مانند پدیده های دیگرطبیعت دچاردگرگونی می شود ، نه اینکه به صورت یک شبه ازمرحله ی به مرحله دیگرصعود ویا سقوط بکند .

    هدفم این است که اگراین سوال پیش بیاید که خوب چطورشد که کمون اولیه به مرحله برده داری رسید ؟ پاسخش این است که روند زندگی انسان مانند پدیده های دیگرطبیعت تدریجاً دچارتحول می شود ودراین تحول عناصرزیادی دخالت دارد که درحقیقت پاسخ به سوال دوم این بخش ازنوشته ام است آن اینکه محرک تاریخ چیست ؟ رفتن ازیک مرحله به مرحله دیگری تاریخی یا همان محرک که می تواند تاریخ را به سمت جلو به پیش میبرد ازنظرکارل مارکس تضاد طبقاتی یا بهتراست بگویم دراین دوره تضاد منافع انسانهای اولیه و رشد ابزارتولید برای کسب وبدست اوردن شکاروخوراک یا سرزمین های خوب که بتوانند دران به راحتی زیست نمایند می باشد . یا به قول خود مارکس که ازان به نزاع مستمرتاریخی یاد میکند ومی گوید این نزاع مستمرتاریخی است که محرک تاریخ است . اما آنچه برای عبورازمرحله کمون اولیه به برده داری می توان اشاره کرد ان این است که جامعه بدون طبقه ابتدای انسانها درنخستین روزگارهای زندگی اش ساده گی که درابتدا داشت درادامه اش ازبین رفت وازجانب دیگرسفره پرنعمت طبیعی درمواردی به کمبودی روبروشد ودرمواردی هم زیاده خواهی که خصیصه ی انسان هاست گل کرد. انسان  باروبروشدن مشکلات درجریان کار، ذهنش خلاقیت تولید ابزاررا یافت وابزارساده وابتدایی را بوجود آوردند ،توانستند بیشترشکارنماید ونیازهای شان را توسط ابزاراسان ترازمیان ببرند؛ تمامی اینها درفرایند زندگی به صورت تدریجی واقع شده است .

    گردنه ی دوم که تاریخ ازان عبورنموده ان برده داری است . باپیدا شدن ابزارتولید ونزاع های دایمی برسربرآوردن نیازهای اولیه انسان ها وارد مرحله دوم ازتاریخ شدند . این بخش ازتاریخ درحقیقت حاصل تکامل دوره نخستین است که بشریت به ان رسیده اند . درمرحله برده داری انسانها عده ی با قدرت خلاقیت بالا صاحب ابزارتولید بیشترگردیدند واین سبب گردید که بسیاری را که ازتولید ابزاروازتصاحب ان بدوربودند به برده بکشاند . اینجا بود که دوطبقه خاص درجامعه انسانی تبارزیافت وتضاد وکشمکش ها نیزپایدارترواساسی ترگردید . دراین دوره نیزمطابق دوره های قبل محرک تاریخ رشد ابزارتولید وهمان تضاد مستمراست که دردرازای تاریخ جریان داشته است . باگذارازمرحله ی برده داری تاریخ انسانها به دوره ی جدید با مولفه های جدید وارد می شود ، که ان عبارت است از:

    فئودالیسم : این دوره که ازدل مرحله قبل بیرون شده است وجامعه انسانی را درخود پیچاند است دارای مشخصات چون : ارزش مند شدن زمین های زراعتی وتوجه زیاد به کشاورزی وباغداری است . طبقه ی اجتماعی بوجود می آید بنام مالکان زمین که درمقابل اکثریت جامعه قرارداشتند که انان دهقانان ویا کارگران بودند که وابسته به زمین بودند . شکاف های اجتماعی اقتصادی دراین دوره بسیارزیاد برملامی شود وشدت تضاد طبقاتی گرافش با لا می گیرد. بازهم دراین مرحله محرک تاریخ همان رشد ابزارتولید ، تضاد طبقاتی وتضاد منافع است که تاریخ را پویا نگه میداردوسامانه ی را فراهم می آورد که به مرحله جدیدترصعود نماید .

    کاپیتالیسم : دراین دوره دیگرانسان ابزارزده می شود وانسان ها محاسبه گران هستند که حتی رفتارهای دوستانه ی شان را براساس منافع اقتصادی می سنجند . شخصیت انسان محو خلاقیت ابزارسازی شان می شوند . همه چیزرا براساس نقص وفایده ی اقتصادی حساب می کنند . دیگرازعاطفه ی انسانی خیلی صحبت نیست . سرمایه همه چیزانسان می شود وبرای بدست آوردن ان انسان اخلاق انسانی عاطفه انسانی را فراموش می کنند . دراین مرحله ی ازتاریخ است که تمامی قدرت انسان درقبال این به مصرف میرسد که چگونه به سرمایه برسم . ظلم ، تعدی تجاوزبه حقوق دیگران استفاده ازقدرت علمی ، وسایرفنون های که بتواند دراین را ه جواب دهد صرفه جوی نمی کند . وشعارشان این می شود که قوی باش تا بقا یابی ! تضاد درچنین فضای طبقاتی اجتماعی وبا این رشد ابزارتولید ورشد علم محرک است که درواقع مثل متورهای هوا پیما تاریخ را پویا ، حساس ودرحال حرکت به سوی پاسخ سوال اول این قسمت ازنوشته ام می برد،  که ما انرازدیدگاه مارکس می توانیم سوسیالسیم یا همان انتهای تاریخ دانیست که جامعه بدون طبقه است .

    سوسیالیسم : مارکس باورمند است که تاریخ درانتهای سفرش به جامعه ی انسانی که خواست تمامی انسان هاست وندای وجدانی انسان هم آنرا می خواهد میرسد . باعبورازگردونه ی چهارم ، تاریخ وارد دورجدید می شود که گم شده ی تمامی انسان هاست وانسانها ازدرون با ان انس دارند وانرامی خواهند .

    بناً تاریخ ازدیدگاه کارل مارکس با ویژه گی حرکت دیالکتیکی اش ازراهی بسیارطولانی پنج مرحله ی که تذکرداده شد می گذرد ونیروی گذارشان هم همان نزاع مستمر، تضاد طبقاتی ورشد ابزارتولید است ودرنهایت به سوی جامعه ی میرودکه خواسته وخواهیش تمامی انسان هاست .

    "مارکس دربرابراین پرسش های سه گانه چنین می گوید:

    "من مخرط اندیشه ی هگلی را که وارونه بود وبه سرایستاده بود، برقاعده نشاندم . اوواقع تاریخ را ایده واندیشه معرفی کرد ، من واقع تاریخ را نزاع مستمرتاریخی معرفی نمودم . این است محرک تاریخ . من مسیرتاریخ را جلوه های گوناگون اندیشه ندانستم ، به گونه ی که اندیشه ی به اندیشه ی مبدل گردد وسپس جامعه را دگرگون سازد ، بلکه مسیرتاریخ را مراحل مختلف رشد ابزارتولید دردنیای مناسب ان معرفی کردم . به صورت عموم تضاد میان طبقا ت ایجاد شده درجامعه محرک وپیش برنده ی تاریخ است . درپییکاری که میان رشد ابزارتولید وروابط تولیدی درمی گیرد ، پیروزی ابزاربروجه مالکیت قطعی وحتمی است وسرانجام براثراین پیروزی ، روابط تولیدی کهن ازمیان رفته واوضاع وروابط اقتصادی جدید ی که بارشد ابزارهمگام می باشد ، پدید می آید "(سبحانی:1385،182).

    نتیجه گیری :

    درنتیجه به صورت کلی می توان نوشت که دیدگاه مارکس به فلسفه تاریخ وجامعه که درواقع ظرف است برای تاریخ ، نگاه واقع بینانه ی جامعه شناسی است . اوبیشترتحلیل شان را ازجامعه انسانی براساس نگاه علمی ودید فلسفی که ازاستادش هیگل گرفته بود ودرست دربنیاد فکری اش درنقطه ی مقابل او قرارگرفت ، وبه مادیون وماتریالسم معروف گردید . به هرصورت نگاه مارکس به تاریخ وفلسفه به عنوان یک تئوری علمی دارای طرفداران زیادی درخیلی ازجوامع علمی گردید واکنون نیزبازبینی اندیشه های اوجایش را درحوزه ی علوم دارد .          

     

     

    فهرست منابع

    1-   سبحانی ، جعفر، فلسفه تاریخ . موسسه امام صادق ، قم : 1385.

    2-   مطهری ، مرتضی ، فلسفه تاریخ . جلد دوم ، تهران : صدرا ، 1372.

    3-   مطهری ، مرتضی ، جامعه وتاریخ . تهران : صدرا ، 1389.

    نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 2:54